آرام آرام و پشت سر هم...
مانند قطراتي از مرواريد... چشمان من قدرت تحمل اين اشك ها را ندارند..
. همانطور كه ذهن من پريشان است از يادآوري روز هاي خوشي كه ديگر
بويي از آنها هم نمي برم...
هر كجا و هر چيز، ياد آور روزهاي با تو بودن است...
كمرم زير بار اين غم شكست...
آخر من چه گناهي كرده ام كه بايد اينگونه تاوان آن را پس دهم؟...
ميدانم كه نوشته هاي مرا نميبيني... يا اگر مي خواني، برايت به اندازه ي
يك جو اهميت ندارد...
گاهي اوقات به خودم ناسزا ميفرستم كه اي كاش با تو حرف نمي زدم...
اي كاش .......
خسته شده ام...
از خودم... از دنيا... و مخصوصا از تو...
هر بار كه با تو صحبت مي كنم به جاي اينكه شاد شوم.........
وااي بر من...
واي بر من...
من چقدر خيال باف بودم كه با تو در خيالم تا كجا ها رفته ام...
تو را فرشته ي نجات خودم فرض مي كردم در حاليكه تو آن فرشته نيستي...
يا اگر هم هستي مي خواهي مرا زجر دهي...
آه... دلم گرفته است...
ديگر هيچ چيز نيست كه مرا آرام كند...
شب ها را دوست دارم...
شب هايي كه آسمان را ابر ها پوشانده اند و من در تاريكي آن زير نور سياه
ماه نشته ام...
فنجاني قهوه در دست دارم و... فكر مي كنم...
رويا ها مرا به عمق خودشان ميبرند...
چه خوب، چه بد...
در آنها غرق مي شوم...
مي گذارم باد مانند شلاق به صورتم بخورد...
باز هم قهوه سرد مي شود و نمي توانم آن را بنوشم...
پتو را محكم تر به دور خود مي پيچم...
و دوباره غرق مي شوم...
سرماي شب، تا مغز استخوانم نفوذ مي كند...
به ياد نگاه هاي تو مي افتم...
آنها هم تا عمق وجودم نفوذ مي كردند و به من حتي اجازه ي پلك زدن نمي دانند...
به دور دست ها زل مي زنم...
دوباره در افكارم غرق مي شوم...
چرا شبي نمي آيد كه ديگر صبحي در پس آن نباشد؟




