ديوونه عاشقتم(ديوونه پرسپوليس)

ديوونه عاشقتم(ديوونه پرسپوليس)

عطیه
ديوونه عاشقتم(ديوونه پرسپوليس)

باز هم شبي ديگر...

دردي به دردهايم اضافه شده است...

ديگر از روز هاي تكراري خسته شده ام...

كارهاي تكراري...

چشماني كه به انتظار تو به راه مانده است...

دلي كه سر پناه ندارد...

ساعت هايي كه با چشمان باز در خواب به سر مي برم...

كابوس هايي كه در بيداري و خواب مي بينم...

بي خوابي مريضي بدي است...

شب ها تا ساعاتي نزديك به صبح با چشماني باز مي خوابم و در روز هم شايد دقايقي اندك با چشمان بسته كابوس روز جداييمان را مي بينم....

فكر مي كرديم كه داستان عاشقي را خوب بلديم... اما نمي دانستيم كه آخر قصه چشمان پر حسادت زمانه است...

اشك هايم بي هوا روي گونه هايم ميريزد و لباسم را نمناك مي كند...

قلب من از خاطراتت لبريز است...

كاري به حرف دلم ندارم و تو هم نداشته باش...

قلب من تنها مانده....

به قول سياوش "آخه دنياي تو دنياي دل هاي سنگيه... واسه تو فرقي ندارد دل من چه رنگيه؟"

ديگر برايمان بس است...

هم براي من... هم براي تو...

كاش تو را نميديدم...

نه... اگر تو را نمي ديدم حال اينجايي كه هستم نبودم...

من تمام لحظات تلخم را مديون تو هستم...

بابت اين كار تو، روزي هزاران بار از خدا تشكر مي كنم...

شب ها را بدون تو مي گذرانم...

صداي تيك تاك ساعت مانند پتكي هر لحظه به سرم مي كوبد...

تيك... تاك...

ثانيه ها تبديل به دقايق مي شوند...

باز هم چشمان من خيره به عقربه ي ثانيه شمار ساعت مي ماند... همراه آن ميچرخد...

ثانيه شمار به جلو حركت مي كند اما من ثانيه به ثانيه به عقب برميگردم...

تمام خاطرات... تمام لحظات با تو بودن... تمام گريه ها... تمام خنده ها... تمام كلمات...

هيچ كدام را از ياد نمي برم...

بلكه همه ي آنهارا هر شب براي خودم مرور مي كنم... دانه به دانه... لحظه به لحظه...

هيچ كدام را از ياد نمي برم...

اشك حلقه ي پيروزي اش را دور چشمان من مي اندازد...غم هم همان حلقه را دور گردنم مي اندازد...

هر شب تا صبح، صداي خواننده از روزنه هاي هدفونم بيرون مي آيد... همان آهنگ هايي كه گوش مي كرديم...

همان ها نمي گذارند كه حتي براي يك لحظه تو را از ياد ببرم...

بعد از تو دستانم سرد تر از قبل شده است...

چقدر سخت است كه بداني بدون او مرده اي... اما بقيه تو را به چشم يك آدم زنده نگاه كنند...

لبخند بزني... غذا بخوري... بخوابي... حتي نفس بكشي... اما بداني كه مرده اي... چشمانت هميشه پر از احساس بي احساسي باشد...

به خودم اميد مي دهم تا شايد از اين تاريكي خلاصي يابم... اما مانند كبريتي در باد... يا روشن كردن شمعي زير باران...

دانه هاي برف همگي مي دانند كه اگر به زمين برسند با حرارت آن به راحتي ذوب مي شوند اما از يكديگر در پايين آمدن پيشي مي گيرند و انگار كه منتظر همين بوده اند...

عشق هم همان حرارتي است كه ما، يا همان دانه هاي برف را ذوب مي كند... ذوب مي شويم و ميريزيم... تا ديگر هيچ چيز ازمان باقي نمي ماند... اگر خيلي خوش شانس باشي شايد يادي از اسمت بكنند و دعايي برايت كنند... اما آنان كه نامي هم برايشان باقي نمي ماند بايد چه كنند؟

يعني به همين راحتي مانند شمعي در باد خاموش مي شوند؟...

كاش امشب پايان نپذيرد يا تو را در پس آن ببينم...

كاش من يا تو وجود نداشتيم...نه... اگر اينطور بود من اين روز هارا تجربه نمي كردم............



تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۱۶ | 15:40 | نویسنده : عطیه |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.