ديوونه عاشقتم(ديوونه پرسپوليس)

ديوونه عاشقتم(ديوونه پرسپوليس)

عطیه
ديوونه عاشقتم(ديوونه پرسپوليس)

ثانيه ها يكي پس از ديگري مي گذرند....

اما هر كدام به اندازه يك سال طول مي كشد...

صداي عقربه ثانيه شمار ساعت مانند زدن ميخ به ديوار است...

آرام و قرار ندارم...

خاطرات بدي كه بعد از رفتن تو داشتم يكي يكي جلوي چشمانم مي آيند...

چه لحظات بدي بود...

آنها را در ليست سياه ذهنم گذاشته بودم و به خيال خودم همه را سوزانده بودم...

اما... مي خواهم خودم را آرام كنم...

قلم را بر مي دارم... اما چه بنويسم... بايد از چه بنويسم كه آرام شوم؟ ...

خطي روي كاغذ مي كشم و قلم را به گوشه اي پرت مي كنم...

به ياد شب هاي باراني مي افتم كه وقتي دلم مي گرفت زير باران مي رفتم و قدم مي زدم...

به مقصد بي انتها مي رفتم...

قطرات باران صورتم را نوازش مي كردند و با من سخن مي گفتند...

در آسمان قطرات باران بود و ديگر هيچ نبود...

زير پايم قطره هاي باران له ميشدند و جز صداي شَلْپ صداي اعتراضي نمي شنيدي...

باران با تمام وجودم در مي آميخت و از سر و صورتم باران همراه با اشك پايين مي آمد...

خدا را صدا مي زدم تا راه حلي به من نشان دهد اما جز صداي چك چك باران كه از شيرواني خانه اي مي ريخت هيچ صداي ديگري نمي شنيدم.......

آه... زانوام را در آغوش مي گريم با صدايي به بلندي سكوت گريه مي كنم و گاهي هم نام تورا ناخودآگاه بر زبان مي آورم...

اما جز صداي عقربه هاي ساعت هيچ نمي شنوم..............



تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۱۶ | 15:39 | نویسنده : عطیه |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.