حسرت !
یعنی رو به رویم نشسته ای و باز ...
خیسی چشمانم را آن دستمال خشک بی احساس پاک کند ...
حسرت !
یعنی شانه هایت دوش به دوشم باشد ...
اما نتوانم از دلتنگی به آن پناه ببرم ...
حسرت !
یعنی تو که در عین بودنت ... داشتنت را آرزو میکنم ...



من نمیفهمم چرا هیچکس نمی نویسد از
مردها
از چشم ها و شانه ها و دستهایشان
از آغوششان از عطر تنشان
از صدایشان
از دلگرمی هایشان
پررو میشوند ؟
خب بشوند
مگر خود ما با هر دوستت دارمی
به آسمان نرفته ایم ؟
مگر ما به اتکاء همین دستها
همین نگاه ها همین آغوشها
در بزنگاه های زندگی سر پا نمانده ایم ؟
من بلد نیستم در سایه دوست داشته باشم
من میخواهم
خواستنم گوش فلک را کر کند
من میخواهم
همه بدانند مرد من بی همتاست
من میخواهم
مردم بداند دوستش دارم ... !

تنهـــــآ
تـــــو را ميـخواهــــمـ . . .
تنهـــــآ صدايتـــــ را ميـخواهـــمـ
تـــا موسيقيــــ سكوتـــــــ لـحظــه هايـــمـ بـاشـــد
نـگاهتــــــــ را ميـخواهـــــمـ
تـــا روشنيـــــ چشماے خستـــه امـ باشــــد
وجودتــــــ را ميـخواهــــمـ تــا گرمــاے آغوشـــمـ باشـــد
دستــــــــ هايتـــــــ را ميـخواهــــمـ
تـــا نوازشگــــر بـــی كسيــــــ اشكهــــآيـــمـ باشـــد
و تنهــــآ خنــ ــده هايتــــــ را ميـخواهـــــمـ
تـــا مرحــــمـ كهنــــه زخمهـــآے زندگـيــــــــ امـ باشــــد
آرے تنهــــآ تــــــو را ميــخواهـــــمـ . . .

دفتر یادداشت روزانه دختر:
امروز باهاش
بهم زدم.بهش گفتم یه خواستگار دارم که خیلی پاکه
و میتونه خوشبختم
کنه
فکر کردم بهم می گه نرو بمون.اما اون گذاشت که برم
...به همین
راحتی پسری و که این همه منتظرش بودم و ارزوشو داشتم از
دست
دادم
...
دفتر یادداشت روزانه پسر:
امروز باهام بهم
زد.گفت یه خواستگار داره که خیلی پاکه و میتونه
خوشبختش کنه
اینقدر
خورد شدم که نتونستم بپرسم چرا.
می خواستم ازش بخوام که نره.اما وقتی با من خوشحال نیست
نمی تونم به زور نگه دارمش
پس گذاشتم که بره
به همین راحتی دختری و که این همه منتظرش بودم و ارزوشو داشتم از
دست دادم

واین شد نتیجه غرور تنهاییییییییی
هـر چـقـدر هـم کـه ضـعـيـف بـاشـی گـاهـی اوقـات بـایـد... تـکـیـه گـاه اونـایـی کـه دوسـتـشـون داری بـاشـی
گـاهـی وقـتـا
دلـم فـقـط سـنـگـیـنـی نـگـاهـت رو مـیـخـواد
که زُل بـزنـی بـهـم
و مـ ـن بـه روی خـودم نـیـارم . . .
و تــــو فقط نگام میکنی..و میگـــــی :
دیشب با خدا دعوایم شد
با هم قهر کردیم
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد
رفتم گوشه ای نشستم
چند قطره اشک ریختم
و خوابم برد…
صبح که بیدار شدم
مادرم گفت:
نمیدانی از دیشب تا صبح
چه بارانی می آمد…
آدمها آنقدر زود عوض می شوند …
آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی
و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است …
-همــــیشـه دقــیقآ وقـــــتی پـُر از حـــرفی
وقتـــی بغــــض میکـــُنی
وقتـــی دآغونــــی
وقــــتی دلــِت شکــــستـ ه
دقیقــــا همیـــن وقـــــتآ
انقــــدر حـ ـرف دآری کـــه فقــط میتونــی بگـ ـی :"بیخـــیآل"
هر روز شاید ؛
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود...!
من بعلاوه تو مساوي ما يادته عايا؟؟؟؟؟؟؟
حالا اين جاشو گوش كن..
من بعلاوه اون مساوي ما
تو هم ب درك...
من اومدم...ببخشید توی این مدت جوابتون رو ندادم نتم قطع شده بود..
دلم برای همتوووووووووووون تنگ شده بود...




