داری....خیلی سخته...
خسته اش کرده ام...
خودش هم نمیداند با من چه کند!!!!!!!!!!!!
همونایی هستن که صدای گریه های آرومشونو حتی بالشتشون نمی شنوه !
شد، بی وفاشد ،دور شد، بیگانه شد،
اما....
فراموش نشد...
بعضی آدمهــا یهـو میــان توو زندگیت ...
یهـو زندگیـتـــو قشنگ میکنن ...
یهـو میشن همــه ی دلخـوشیهات ...
یهـو میشن دلیـل تموم خنـــده هات ...
بـعـد همینجـوری یهـو میــــــرن . . . !
یهـو گنـــــــــــد میـزنن بـه آرزوهــــات . . . !
یهـو میشن دلیل همـه ی غصـه ها و اشکات . . . !
ترس از دست دادنش بود...!
تو را بجای تمام کسانی که نشناختم دوست میدارم
تو را بجای تمام روزگارانی که نمیزیستم دوست میدارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گلها
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را بجای تمام کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم
بازم براش دعاکنید....
تو چشمـــاش زُلـــ بزن

تا عشـــق را تـــو چشمـــاش ببینـــی...اگـــه نگاتـــ کرد

عاشـــقتهـــ،اگه خجـــالت کشـــید،

بدونـــ براتـــ میمیرهـــ،اگهـــ سرشـــو انداختـــ پایینـــ و یکـــ لحظهـــ رفتـــ تو فکـــر،

بدونـــ کهـــ بدونـــ تو میمـــیرهو اگر ســـرشـــو انداختـــ پایینـــ و خنـــدید و حرفـــو عوضـــ کرد

بدونـــ کـــه اصــــــلا دوســـت نــــــــــــدارهـــ
عشق نمی پرسه که تو کی هستی؟
عشق فقط میگه تو مال منی...
عشق نمی پرسه که اهل کجایی ؟
فقط میگه تو قلب من زندگی می کنی...
عشق نمی پرسه که چی کار می کنی؟
فقط میگه باعث میشی قلب من به ضربان بیفته...
عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟
فقط میگه همیشه با منی...
عشق نمی پرسه که دوستم داری؟
فقط میگه دوستت دارم....
حکایت من؛حکایت کسی است که
عاشق دریا بود،اما قایق نداشت …
دلباختۀ سفر بود؛همسفر نداشت …
اما ضجه نزد …
زخم داشت و ننالید…
گریه کرد؛اما اشک نریخت …
حکایت من؛حکایت چوپان
بی گله وساربان بی شترست !
حکایت کسی که پر از فریاد بود،
اما سکوت کرد؛تا همۀ صداها را بشنود …
خُـــــــــدآیــــــــآ ...
هَـــــرگِـــــز ڪَـسـِی رآ بـﮧ آنچـﮧ که قِسمَتَــش نیســت ...
عـــــآدَتـــ نَــــده ...
انگشتات را به من قرض بده ، برای شمردن لحظه های نبودنت کم آورده ام
اولین بازیشو توی لیگ جدید برنده میدون
باشه....
كسي را ك قسمت ديگري است را سرراهم قرار نده...
از شانه ای به شانه ی دیگر بغلتـے
این شب صبـح نمیشود !!!
وقتـے دلت گرفته باشد . . .
کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه :
" میدونم خوب نیستی "
شادي امروزم را به خاطر ناداني ديروزم از دست دادم
خداوندا.......
ناداني امروزم را بردار تا شادي فردايم را از دست ندهم.
خدايا!
من دلم قرصه!
كسي غير از تو با من نيست
خيالت از زمين راحت، كه حتي روز روشن نيست
كسي اينجا نميبينه، كه دنيا زير چشماته
يه عمره يادمون رفته، زمين دار مكافاته
فراموشم شده گاهي، كه اين پايين چه ها كردم
كه روزي بايد از اينجا، بازم پيش تو برگردم
خدايا وقت برگشتن، يه كم با من مدارا كن
شنيدم گرمه آغوشت
اگه ميشه منم جا كن...
حالا ک دیگرهوایم را نداری.....
این روزها می گذرند،
ولی من از این روزها نمی گذرم...
دلــ ـتنـگ کهـ میــ ـشـوی ؛
دیـــگـر انتــظـار معــنا نــدارد!
یکـــ نـگـاه کـمـی نامــ ـهـربـ ـان،
یکــ واژهـ ی کمــی دور از انتـ ــظار،
یکـــ لحـظـهـ فـ ــاصــله...
میــ شـکـنـد بغــضــتــــ ـ را...
عشق من در آینه ایست که هر روز به آن می نگری...
خیلی عجیبه!تا حالا دقت کردین که تو لحظه های داغونی فقط یه نفر میتونه آرومت کنه ، اونم کسیه که داغونت کرده !
رفــتي و هـق هـق گـريه، از تو تـنها سهم من شد/
رفــتي و بي تـو بـريـدم ، از هــمه عـالـم و آدم/
بـاقـيه عـمرم و بي تـو، مـن بـه بـاد و گـريـه دادم/
رفتي و گرفتش از من ، رفـتـنت هرچي كه داشتم/
كاشكي بودي وقت گريه، سر رو شونه هات مي ذاشتم/
حـالا نـيستي كـه بـبـيني، بي تـو سـرد روزگـارم/
مـثل مـحكوم بـه گـريه ، حـق خـنـديدن نـدارم![]()
همیشه پایان رفتن رسیدن نیست
اما برای رسین راهی به جز
رفتن نیست...!!
ن اينكه كوه كنده باشما
ن دل كنده ام..
بد اخلاقی هایم را فراموش کن..
بی اعتنایی هایم را جدی نگیر...
در عوض...
من هم تو را می بخشم
که مسبب همه ی اینهای
مرا با "حقیقت" بیازار
اما... هرگز با "دروغ" آرامم نکن...
نمیتونن دشمن همدیگه باشن چون زمانی عاشق بودن
تنهامیتونن آشناترین غریبه برای هم باشن....
هیچ چیزی بیشتر از این نمیتونه تا مغز استخونتو بسوزونه
که دیگران بهت بگن...
اگه دوست داشت نمیرفت.....
بابا تورو خدا بفهمید...
دوسم داشت..............
وقتی بغض میکنم
وقتی اشک میریزم
منتظر هیچ دستی نباشم
وقتی از درد زخم هایم به خودم میپیچم
مرهمی باشم بر جراحتم
من یاد گرفته ام.....
که اگر زمین میخورم
خودم برخیزم
من یاد گرفته ام.....
که همه رهگذرند همه..........
کافـــیـسـت دراز بـکـشـم چـشـــم هـایـم را بـبـنــدم
و بـــراےهمیــــــشه
√ بــمـیـــــــــــرم ...
اگه رفتم نگوهمه حرفاش دروغ بودبگو خیلی دروغ شنیده بود...
اگه رفتم نگو دلمو شکست بگو دلش شکسته بود...
اگه رفتم نگو عاشق نبود بگو دیونه عشقش بود...
اگه رفتم نگو نامرد بودبگو تو زندگیش فقط نامردی دیده بود...
درست برعکس همه جدایی هایی که یه غروب سردوغمگین پاییز اتفاق میفته ...
جدایی مــــــــــــــــــن وتــــــــــــــــــــــــــــــو تو یه روز کاملا آفتابی بود !!
فکــــــــــــ نکــــــــــــــن به همیـــــــــــــــــــن سادگی !!
مـــــــــــــــن اون روز مردم ...
ميكردين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بہ آسِمـــان ڪہ نِگـــآہ مےڪنمـــ خیآلمـــ رآحتـــ مےشۅد
بــآ ۅجۄد تمـآمـــ فآصِلـــہ ھا ھنـــۅز ھَمـــ زیرِِ یڪــ سقفیمــ
خاطرات خیلی عجیبند ؛
گاهی اوقات می خندیم ،
به روزهای که گریه می کردیم !
گاهی گریه می کنیم ؛
به یاد روزهایی که می خندیدیم …!!!
پایان یک رابطه ،فقط پایان یک رابطه نیست
ممکنه پایان خیلی چیزها باشه
پایان حس و دید مثبت
پایان دوست داشتن
پایان خوش بینی
پایان اعتماد !!!
وقتی تا تو هیچ نمانده بود...
چقدر دیر یادش آمدخدا
اگر به ياد خدا بودم
زمان مرگ
نيمي از بهشت
به نام من بود!!!
وقتــ ـی مـ ـی رود ...
و همـ ـه مـ ـی گــویند : دوستتــ ـــــ نداشتــ ـــــ ...
و تـ ــو نمــ ـی تـــوانـ ـی بــه همـ ـه ثـــابتــــ ــــ کنـ ــی
کـ ـه هـ ــر شبــ ــــــ
بـ ـا عــ ـاشقــ ـانه هـ ـایـش خـ ــوابتــ ـــــ مـ ـی کـ ــرد !!
تقصیر از من است
آن زمان که گفتی
قول بده همیشه کنارم بمانی
یادم رفت بپرسم
كنار خودت يا خاطره هايت؟؟؟!!...
بدترين درد آن است
که برای توقف ريزش دانه های اشکت
لبخند بزنی.....
کاش ندیده بودم تو را ، کاش آن روز که در وجود من طلوع کردی از تو روی برمیگرداندم تا در سایه وجود خود بمانم.
کاش نمی خندیدی و مرا به گریه مهمان میکردی ، قبل از آن دلخوشی تلخ که بر سر سفره اش نشستیم.
کاش تو را دیگر نمی دیدم ، کاش خزان تو را زودتر از من میگرفت.
اکنون جدایی بین ماست و دیوار تنهایی در کنارم، بر سرم سقف ندامت و در زیر پایم فرش حماقت.
الهی خزان شود زندگیت و طوفان ، سبزی بهار زندگیت را به زردی خزان برساند ، که بهار زندگیم را خزان کردی.
به دیدارم نیا، حتی در تنهایی ذهنم. که دیگر نمی خواهم حتی در رویاهایم با تو باشم. هر روز تنهاتر از دیروز ، هر لحظه خوشحال تر از قبل که دیگر نمی بینمت. اصلاً کاش هرگز ندیده بودم تو را
خدایا! این روزها زمان چقدر تند برایم می گذرد
نمی دانم!
خوشی هایم فراوان است یا دردهای این دنیا شمارش روزها را از یادم برده
ديگر دسـتِ خدا هيچـکس را نمی سپارمـ..
هر کهـ را عزيز داشتمـ
دستانِ خدا را ترجيح داد و ...
رفت.....
خدایا چقدر می گیری؟
که بگذاری شب اول قبر،قبل از اینکه تو ازم سوال کنی ازت بپرسم
چرا..........؟
خـــدایــــا
از اینکـــه منـــو در حــــد ایـــوب بــه حــــساب میاری. . .
ازت مـــمنونم. . . .
امـــا مـــیشه بــی خیــال شــی؟؟؟؟
تا رفتگر ببرد بیچاره او........
ما بقی را هم نقدا" با خود به گور میبرم!
ما بقی همان "آرزوی با تو بودن" است.....
نترس جانم!
حتی آرزوی داشتنت را هم به کسی نمیدهم....
می گویند شاد بنویس...!
نوشته هایت درد دارند...!
و من یاد مردی می افتم که با ویالونش ...!
گوشه خیابان شاد میزد...!
اما با چشم های خیس...!!
وفادار دست هایی باشی
که یک بار هم لمسشان نکرده ای
هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت
تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم
هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو،
با یاد تو، با عکسهای تو، با مهری که از تو در دلم جا مانده
زنده خواهم ماند...
تا زمانی که نفس میکشی ، نفس میکشم به عشق نفسهایت
که هر نفس آرامش من است ،
هر نفس امیدی برای زندگی عاشقانه ی من است
وقتی نیستی گرچه سخت است سرکردن با اشکهایی
که میرزد از چشمانم
اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را ،
شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن ،
شوق دلتنگی و انتظار را میدهد...
این عشق تو است که به من فرصتی دوباره میدهد
میترسم ، میترسم ، میترسم !
یک سوال در دلم مانده که میترسم از تو بپرسم!
میخواستم بپرسم که :
عزیزم هنوز مرا دوست داری؟؟؟؟؟
و اگر این دنیا را دوست داشتم روز تولدم نمی گریستم...!!!!
آدمی که منتظر است هیچ نشانه ای ندارد
هیچ نشانه خاصی....
فقط با هر صدایی بر میگردد..
حــمــلـــه میـــکــنــد!
آتـــش مــیــزنـــد!
... مــیســـوزانـــ د!
خــراب میــکـــنــد! !
... تـــجــاوز مــیــکــنــد ! ! !
و مــــــــے ر و د . . .
لعنت به خاطراتت
ساده ازخطاهایم بگذر همانگونه ک ساده از ارزوهایم گذشتی...
اگر چ اخرش رنج و جداییست
منظورش از هیچکس یه نفر بیشتر نیست
همون یه نفری که واسه اون همه کسه...
بگذار صادقانه بگويم...
گشتم اتفاقا بود...
فقط مال من نبود...
بگذار ديگري بگردد شايد مال او باشد....
پر پر....
آنقدر که گاهی اضافه اش از چشمانم می چکد!!!
با همه بوده است!
عجب هرزه ایست این تنهایی...
هر وقت میشنوم که "خواستن،توانستن است" آتش میگیرم!
یعنی او نخواست که نشد؟؟؟
همیشه یکی هست که درد دلت رو بهش بگی!
ولی امان از اون روزی که همون بشه درد دلت...
قبل از اینکه به کسی بگی:"دوست دارم"
خوب فکراتوبکن...
چون شاید چراغی رو تودلش روشن کنی!!
که خاموش کردنش به خاموش کردن اون بیانجامه!!
شكستني ست ديگر
مي شكند
اصلا فداي سرت
قضا و بلا بودم
از سرت دور شدم
من آن غريبه ي ديروز آشناي امروز و فراموش شده ي فردايم
در آشنايي امروز مي نويسم تا در فراموشي فردا يادم کني.
براي سالها مي نويسم ...
سالها بعد که چشمان توعاشق مي شوند ...
افسوس که قصه ي مادر بزرگ درست بود...
که هميشه يکي بود يکي نبود
گنــــاه اســــت..
چشـــم داشــــتن به مــال
غـــریـــبه هــا...
گاهی یاد تو،
گاهی هم غم تو،
میدانم
آخر این "تو" ،
کار "من" را ...
تمام میکند!
نفهمیدی
چه شبهایی که اسم تو رو لبهام بود
نمیشنیدی
چه شبهایی که اشکامو به تنهایی نشون دادم
از عمق فاصله آروم واسه تو دست تکون دادم
چه شبهایی با شب گردی
شبو تا صبح می بردم
نبودی ماه جون می داد
نبودی بی تو میمردم
چه شبهایی دعا کردم یه کم
این فاصله کم شه
یه بار دیگه نگاه من تو رویاهات مجسم شه
توی این خونه یخ می بست تن سرد سکوت من
چه قدر جای تو خالی بود
چه شبهای بدی بودن
گذشتن عمرو بردن
حالا من موندم و حسرت
چه قدر بی رحمه این دنیا
به این تقدیر بد لعنت...............
از آن لحظه ای که رفتی در غم عشقت سوختم و با لحظه های تنهایی ساختم.
نمی توانستم از او که مدتها همدلم و همزبانم بود جدا شوم ، اما تو رفتی و تنها یک قلب شکسته سهم من از این بازی عشق بود.یک بازی تلخ که ای کاش آغاز نمیکردم تا اینگونه در غم پایانش بنشینم.تو که میخواستی روزی رهایم کنی و چشمان بی گناهم را خیس کنی چرا با من آغاز کردی!
مگر این قلب بی طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود!گناهش این بود که عاشق شد و تو را بیشتر از هر کسی ، از ته دل دوست داشت.اینک که برای تو از بی وفایی هایت مینویسم انگار آسمانم چشمانم دوباره ابری شده و در قحطی اشک دوباره میخواهد ببارد!اما من مینویسم.مینویسم که یک قلب را شکستی ، و زندگی ام را تباه کردی.کاش می دانستی چقدر دوستت داشتم ، کاش می دانستی شب و روز به یادت بودم و از غم دوری ات با چشمان خیس به خواب عاشقی می رفتم.نمی دانی چه آرزوها و رویاهایی را با تو در دل داشتم.می خواستم عاشقترین باشم ، برای تو بهترین باشم ، یکرنگ بمانم و یکدل نیز از عشقت بمیرم.آن زمان که با تو بودم کسی نام مرا صدا نمیکردم ، همه به من میگفتند ((دیوانه)).آری من دیوانه بودم ، یک دیوانه ساده دل.دیوانه ای که اینک تنهای تنهاست و از غم جدایی ات روانی شده است.این را بدان نه تو را نفرین کردم ، و نه آرزوی خوشبختی برایت کردم.این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم ، راستش را بخواهی هنوز دوستت دارم اما دیگر دلم نمیخواهد حتی یک لحظه نیز با تو باشم.خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم اما نمی دانم چرا نمی توانم.دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده و یاد آن لحظه ها قلب شکسته ام را میسوزاند.
و این بود سرنوشت من و تو! چه بگویم که هر چه بگویم دلم بیشتر می سوزد .
نیستی که ببینی اینجا زندگی ام بدون تو بی عطر و بوست ، بی رنگ و روست.
هر چه نوشتم درد این قلب دیوانه من بود ، نمیخواستم بنویسم از تو ، اما قلبم نمیگذاشت.
بهانه میگرفت ، گریه می کرد ، میگفت بنویس تا بداند چه دردی دارم.
انگار دوباره کاغذم از قطره های اشکم خیس شده ، دیگر قلمم برای روی کاغذ خیس نمی نویسد.
خواستم بنویسم که خیلی بی وفایی
وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز دوست ندارم.
سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم . شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شاید این بار ، باری فزون تر در پیش داشت و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع چشمهایش را به زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس پروانه های دشت خاطره.
عقربه های زمان به کندی می گذرند ، شاید می خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و تجسم یک رؤیا ، من ماندم و اشک های التماس ، من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی . صدایش می کنم و صدایی نمی شنوم ، کلامش را می خوانم و خوانده نمی شوم، به خاک می افتم و اعتنایی نمی بینم ، اما این بار قسمت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت، اگر گاهی آنی نبودم که می خواستی دریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر.
لحظات درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری. باز هم بهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ گاه بازنخواهد گشت.
بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد، هر دم با قطرهای گرم مرا می سوزاند ، شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند تا به نجوای شبانه اش تسلی بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالی کنار پنجره را برایش با تصوری خیالی مزین کنم.
گاهی وقت ها قلب زمانه از سنگ می شود و اینگونه سرنوشت، ردّپایی عمیق بر پیشانی آنهایی که ماندند و سعادت نداشتند نقش می زند.
کاش می شد من به جای تو می رفتم
در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود... اما تو... گفتی دیگر بس است این زندگی.... دیگر خسته بودی ... از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم.. بی تکیه گاهی ر ا ... نبودن ان دستان پر مهر و محبت را ... نبودن ان چشمان زیبا را... نمیدانستم نبودنت را ... چه چیز را باید باور کنم... ازدست دادن عشق را...از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش.... یا از دست دادن یه زندگی مشترک را... فقط میدانستم من شکسته شدم... باختم... درزندگی...در رویا... حتی ت و خیال خام بچه گانه ام...دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم... مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم... بغض نگاهت را...چگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را...چگونه باور کنم... چگونه باور کنم جدایی را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن نگاهمان...دستانمان... حتی دور شدن قلب و احساسمان....من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد... چگونه باور کنم که دیگر ان نگاه عاشقانه نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد... اه ای خدایم چگونه باور کنم که تنهایم و تنهاییی قسمت من است.... تو بگو... ای خدایم چگونه باورکنم..............................
اهسته گفت
خدانگهدارت
ادمها چه قدر راحت مسئولیتشان را به گردن خدا می اندازند
تمام دنیا هم که بگویند مال" من" نیستی
باز هم این دل زبان نفهم "بهانه ات" را میگیرد
نزدیک شدن به افکار دختری
که روزها
مردانه با زندگی می جنگد !
اما .... شب ها
بالشش از هق هق های دخترانه خیس است ... !!!
گذشتــــــن ...
از كسي كه!!!
گذشته هايت را ...
ساخته است....
زیر گنبد کبود دو تا عاشق بودن و کلی حسود!
تقصیر حسودا بود که حالا یکی بود و یکی نبود.....
مــی دونـی تَلـــخ تَــریـن اِتفــــاق چیـــه؟؟
اینـــه کـِـه تــــو بِخـــوای…….
اونــــَم بِخـــــواد………..
وَلـــی سَـــر نِـــوِشتــــ نَخــــواد
قاضي نامم را خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و محكوم شدم ب تنهايي و مرگ...
در كنار چوبه دار ازمن خواستند تا اخزين جمله ام را بگويم و من گفتم ب تو بگويند:
دوست دارم...
لحن پر مهر صدايت خواندنيست
گر چ ما اندك زماني در كنارهم بوديم
تا ابد مهر و وفايت ماندنيست....





